پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۳


در حال بارگذاری
17 نوامبر 2025
فایل پاورپوینت
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۳ دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۳،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۳ :

پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۶۳

««نامه قبل

نامه بعد»»

فهرست

گزارش خطا

نام:

شماره موبایل :

متن پیام

ارسال

نامه ۶۳

مِنْ کِتَابٍ لَهُ (عَلَیْهِ‌السَّلَامُ):
«از نامه‌های آن حضرت (علیه‌السلام):»

إِلَى أَبِی مُوسَى الْأَشْعَرِیِّ، وَ هُوَ عَامِلُهُ عَلَى الْکُوفَهِ؛
«به ابوموسی اشعری، در حالی که کارگزار او بر کوفه بود،»

وَ قَدْ بَلَغَهُ عَنْهُ تَثْبِیطُهُ النَّاسَ عَنِ الْخُرُوجِ إِلَیْهِ؛
«و به او گزارش رسیده بود که ابوموسی مردم را از بیرون آمدن به سوی او بازمی‌دارد،»

لَمَّا نَدَبَهُمْ لِحَرْبِ أَصْحَابِ الْجَمَلِ؛
«هنگامی که آنان را برای جنگ با اصحاب جمل فراخوانده بود.»

«مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِیٍّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ قَیْسٍ.»۱
«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَبْدِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«اللَّهِ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِمَحْذُوفٍ خَبَرٍ لِمُبْتَدَأٍ مَحْذُوفٍ، تَقْدِیرُهُ: هَذَا کِتَابٌ مُرْسَلٌ مِنْ عَبْدِ اللَّهِ…؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف برای مبتدای محذوف هستند، تقدیر آن: هذا کتابٌ مرسلٌ من عبد الله… است»

«عَلِیٍّ»:

عَطْفُ بَیَانٍ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«عطف بیان مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

«أَمِیرِ»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْمُؤْمِنِینَ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ؛ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن یاء است؛ زیرا جمع مذکر سالم است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«عَبْدِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«اللَّهِ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«بْنِ»:

نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«قَیْسٍ»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و کسره دوم برای تنوین است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِمَا تَعَلَّقَ بِهِ «مِنْ عَبْدِ اللَّهِ…»؛

«و جار و مجرور متعلق به همان چیزی است که «مِنْ عَبْدِ اللَّهِ…» به آن متعلق است»

«أَمَّا بَعْدُ،»۲
«أَمَّا»:

حَرْفُ شَرْطٍ وَ إِخْبَارٍ وَ تَوْکِیدٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف شرط و اخبار و توکید مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَعْدُ»:

ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«ظرف زمان مبنی بر ضم در محل نصب مفعول‌فیه است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ، وَ التَّقْدِیرُ: أَمَّا بَعْدَ قَوْلِی فَأَقُولُ؛

«و ظرف متعلق به فعل محذوف است، و تقدیر آن: أمّا بعدَ قولی فأقولُ است»

«فَقَدْ بَلَغَنِی عَنْکَ قَوْلٌ هُوَ لَکَ وَ عَلَیْکَ،»۳
«فَقَدْ»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابط است»

قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَلَغَنِی»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ النُّونُ: لِلْوِقَایَهِ؛

«و نون: برای وقایه است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«عَنْکَ»:

عَنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

«قَوْلٌ»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»

«هُوَ»:

ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«ضمیر منفصل مبنی بر فتح است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«لَکَ»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف هستند»

«وَ عَلَیْکَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ

[۱] وَ عَلَیْکَ: ظَرْفٌ مُسْتَقِرٌّ مَعْطُوفٌ عَلَى (لَکَ)، وَ یُمْکِنُ أَنْ یَکُونَ عَطْفاً عَلَى (هُوَ) بِتَقْدِیرِهِ بَعْدَهُ، أَیْ: وَ هُوَ عَلَیْکَ، فَتَکُونُ حَالِیَّهً، وَ الْمَعْنَى: أَنَّهُ قَوْلُکَ حَالَ کَوْنِهِ یَکُونُ عَلَى ضَرَرِکَ.

؛

«واو: عاطفه است

[۲] و علیک: ظرف مستقر معطوف بر (لک) است، و ممکن است عطف بر (هو) با تقدیر گرفتن آن بعد از آن باشد، یعنی: و هو علیک، که در این صورت حالیه می‌شود، و معنایش این است: آن سخن توست در حالی که به ضرر تو باشد.

»

عَلَیْکَ: عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علیک: علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مَعْطُوفَانِ عَلَى «لَکَ»؛

«و جار و مجرور بر «لَکَ» معطوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «هُوَ لَکَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَعْتٌ لِـ «قَوْلٌ»؛

«و جمله «هُوَ لَکَ» در محل رفع نعت برای «قَوْلٌ» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «قَدْ بَلَغَنِی» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و جمله «قَدْ بَلَغَنِی» در محل جزم جواب شرط واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أَمَّا بَعْدُ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «أَمَّا بَعْدُ» استئنافیه است»

«فَإِذَا قَدِمَ رَسُولِی عَلَیْکَ فَارْفَعْ ذَیْلَکَ،»۴
«فَإِذَا»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«فاء: عاطفه است»

إِذَا: اسْمُ شَرْطٍ غَیْرُ جَازِمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«إذا: اسم شرط غیر جازم مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِجَوَابِ الشَّرْطِ «ارْفَعْ»؛

«و آن متعلق به جواب شرط «ارْفَعْ» است»

«قَدِمَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«و آن فعل شرط است»

وَ جُمْلَهُ «قَدِمَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و جمله «قَدِمَ» در محل جر به اضافه واقع شده است»

«رَسُولِی»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى مَا قَبْلَ الْیَاءِ لِاشْتِغَالِ الْمَحَلِّ بِحَرَکَهِ الْیَاءِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر بر حرف قبل از یاء به دلیل اشتغال محل به حرکت یاء است، و آن مضاف است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«عَلَیْکَ»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «قَدِمَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «قَدِمَ» هستند»

«فَارْفَعْ»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابط است»

ارْفَعْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«ارفع: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ هُوَ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و آن جواب شرط است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أنتَ است»

«ذَیْلَکَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ اشْدُدْ مِئْزَرَکَ،»۵
«وَ اشْدُدْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ

[۳] وَ الْجُمَلُ (اخْرُجْ، اشْدُدْ، انْدُبْ) مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ (ارْفَعْ).

؛

«واو: عاطفه است

[۴] و جملات (اخرج، اشدد، اندب) بر جمله (ارفع) معطوف هستند.

»

اشْدُدْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«اشدد: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ هُوَ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و آن جواب شرط است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أنتَ است»

«مِئْزَرَکَ»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ اخْرُجْ مِنْ جُحْرِکَ،»۶
«وَ اخْرُجْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

اخْرُجْ: fِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«اخرج: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ هُوَ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و آن جواب شرط است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أنتَ است»

«مِنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«جُحْرِکَ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اخْرُجْ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «اخْرُجْ» هستند»

«وَ انْدُبْ مَنْ مَعَکَ،»۷
«وَ انْدُبْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

انْدُبْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«اندب: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَ هُوَ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و آن جواب شرط است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أنتَ است»

«مَنْ»:

اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«مَعَکَ»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «مَعَکَ» مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلِ «اسْتَقَرَّ» الْمَحْذُوفِ؛

«و ظرف «مَعَکَ» متعلق به فعل محذوف «اسْتَقَرَّ» است»

وَ جُمْلَهُ «اسْتَقَرَّ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «اسْتَقَرَّ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

«فَإِنْ حَقَّقْتَ فَانْفُذْ،»۸
«فَإِنْ»:

الْفَاءُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«فاء: استئنافیه است»

إِنْ: حَرْفُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إن: حرف شرط جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«حَقَّقْتَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«در محل جزم فعل شرط واقع شده است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«فَانْفُذْ»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابط است»

انْفُذْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«انفذ: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«در محل جزم جواب شرط واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أنتَ است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله شرط استئنافیه است»

«وَ إِنْ تَفَشَّلْتَ فَابْعُدْ!»۹
«وَ إِنْ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

إِنْ: حَرْفُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إن: حرف شرط جازم مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَفَشَّلْتَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«در محل جزم فعل شرط واقع شده است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع فاعل واقع شده است»

«فَابْعُدْ»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابط است»

ابْعُدْ: فِعْلُ أَمْرٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ الظَّاهِرِ؛

«ابعد: فعل امر مبنی بر سکون ظاهری است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«در محل جزم جواب شرط واقع شده است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أنتَ است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «إِنْ حَقَّقْتَ»؛

«و جمله شرط بر جمله «إِنْ حَقَّقْتَ» معطوف است»

«وَ ایْمُ اللَّهِ لَتُؤْتَیَنَّ مِنْ حَیْثُ

[۵] وَ فِی نُسْخَهٍ (مِنْ حَیْثُ) بِـ (مِنْ) الْجَارَّهِ.

[۶] و در نسخه‌ای (من حیث) با (من) جاره آمده است.

أَنْتَ،»۱۰
«وَ ایْمُ»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

ایْمُ: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ایم: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

«اللَّهِ»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»

وَ الْخَبَرُ مَحْذُوفٌ، تَقْدِیرُهُ: قَسَمِی؛

«و خبر محذوف است، تقدیر آن: قسمی است»

«لَتُؤْتَیَنَّ»:

اللَّامُ: وَاقِعَهٌ فِی جَوَابِ الْقَسَمِ؛

«لام: در جواب قسم واقع شده است»

تُؤْتَیَنَّ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لِاتِّصَالِهِ بِنُونِ التَّوْکِیدِ؛

«تؤتینّ: فعل مضارع مجهول مبنی بر فتح به دلیل اتصالش به نون تأکید است»

وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و نائب فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أنتَ است»

«حَیْثُ»:

ظَرْفُ مَکَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«ظرف مکان مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «تُؤْتَیَنَّ»؛

«و آن متعلق به فعل «تُؤْتَیَنَّ» است»

وَ جُمْلَهُ «تُؤْتَیَنَّ» جَوَابُ الْقَسَمِ؛

«و جمله «تُؤْتَیَنَّ» جواب قسم است»

وَ جُمْلَهُ الْقَسَمِ اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله قسم استئنافیه است»

«أَنْتَ»:

ضَمِیرٌ مُنْفَصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«ضمیر منفصل مبنی بر فتح است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

وَ الْخَبَرُ مَحْذُوفٌ، تَقْدِیرُهُ: مَوْجُودٌ؛

«و خبر محذوف است، تقدیر آن: موجودٌ است»

وَ جُمْلَهُ «أَنْتَ مَوْجُودٌ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ

[۷] حَیْثُ: مِنَ الظُّرُوفِ الْمَکَانِیَّهِ، وَ تُضَافُ إِلَى الْجُمْلَهِ الْاِسْمِیَّهِ وَ الْفِعْلِیَّهِ، وَ قَدْ تُضَافُ إِلَى الْمُفْرَدِ قَلِیلاً، قَالَ ابْنُ مَالِکٍ: وَ أَلْزَمُوا إِضَافَهً إِلَى الْجُمَلِ (حَیْثُ) وَ (إِذْ) وَ إِنْ یُنَوَّنْ یُحْتَمَلْ••• إِفْرَادُ إِذْ، وَ مَا کَإِذْ مَعْنىً کَإِذْ أَضِفْ جَوَازاً نَحْوَ (حِینَ جَا نُبِذْ)

؛

«و جمله «أَنْتَ مَوْجُودٌ» در محل جر به اضافه واقع شده است.

[۸] حیث: از ظروف مکانی است و به جمله اسمیه و فعلیه اضافه می‌شود و گاهی به ندرت به مفرد نیز اضافه می‌شود، ابن مالک گفته است: و اضافه به جمله‌ها را برای (حیثُ) و (إذ) لازم دانسته‌اند و اگر تنوین بگیرد، احتمال دارد••• که إذ مفرد باشد، و آنچه مانند إذ در معناست، مانند إذ، به جواز اضافه کن، مانند (حین جا نُبِذ).

»

«وَ لَا تُتْرَکُ حَتَّى یُخْلَطَ زُبْدُکَ بِخَاثِرِکَ، وَ ذَائِبُکَ بِجَامِدِکَ،»۱۱
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تُتْرَکُ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجهول مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و نائب فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أنتَ است»

«حَتَّى»:

حَرْفُ جَرٍّ وَ نَصْبٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر و نصب مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یُخْلَطَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهً وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب به أن مضمره و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«زُبْدُکَ»:

نَائِبُ فَاعِلٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نائب فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«بِخَاثِرِکَ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

خَاثِرِکَ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خاثرک: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُخْلَطَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُخْلَطَ» هستند»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ یُخْلَطَ» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَتَّى؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ یُخْلَطَ» در محل جر به حرف حتی واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُتْرَکُ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تُتْرَکُ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «لَا تُتْرَکُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «تُؤْتَیَنَّ»؛

«و جمله «لَا تُتْرَکُ» بر جمله «تُؤْتَیَنَّ» معطوف است»

«وَ ذَائِبُکَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

ذَائِبُکَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «زُبْدُکَ»: نَائِبُ فَاعِلٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«ذائبک: معطوف بر «زُبْدُکَ» است: نائب فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«بِجَامِدِکَ»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

جَامِدِکَ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«جامدک: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُخْلَطَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُخْلَطَ» هستند»

«وَ حَتَّى تُعْجَلَ عَنْ قِعْدَتِکَ،»۱۲
«وَ حَتَّى»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

حَتَّى: حَرْفُ جَرٍّ وَ نَصْبٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حتی: حرف جر و نصب مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تُعْجَلَ»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهً وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب به أن مضمره و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنْتَ؛

«و نائب فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی است که تقدیر آن: أنتَ است»

«عَنْ»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«قِعْدَتِکَ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تُعْجَلَ»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «تُعْجَلَ» هستند»

وَ جُمْلَهُ «حَتَّى تُعْجَلَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «حَتَّى یُخْلَطَ»؛

«و جمله «حَتَّى تُعْجَلَ» بر جمله «حَتَّى یُخْلَطَ» معطوف است»

«وَ تَحْذَرَ مِنْ أَمَامِکَ کَحَذَرِکَ مِنْ خَلْفِکَ،»۱۳
«وَ تَحْذَرَ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

تَحْذَرَ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّا

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.