پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۵۵


در حال بارگذاری
10 نوامبر 2025
فایل پاورپوینت
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۵۵ دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۵۵،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۵۵ :

پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۵۵

««نامه قبل

نامه بعد»»

فهرست

گزارش خطا

نام:

شماره موبایل :

متن پیام

ارسال

نامه ۵۵

مِنْ کِتابٍ لَهُ (عَلَیْهِ‌السَّلامُ):
«از نامه‌های آن حضرت (علیه‌السلام):»

إِلَى مُعَاوِیَهَ
«به معاویه»

«أَمَّا بَعْدُ»۱
«أَمَّا»:

حَرْفُ شَرْطٍ وَ إِخْبَارٍ وَ تَوْکِیدٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف شرط و اخبار و توکید مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بَعْدُ»:

ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«ظرف زمان مبنی بر ضم در محل نصب مفعول‌فیه است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ وَ التَّقْدِیرُ: أَمَّا بَعْدَ قَوْلِی فَأَقُولُ؛

«و ظرف متعلق به فعل محذوف است و تقدیر آن: أَمَّا بَعْدَ قَوْلِی فَأَقُولُ است»

«فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ قَدْ جَعَلَ اَلدُّنْیَا لِمَا بَعْدَهَا»۲
«فَإِنَّ‌»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابطه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح ظاهری است»

«اللهَ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«سُبْحَانَهُ‌»:

نَائِبُ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نائب مفعول مطلق برای فعل محذوف، منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «سُبْحَانَهُ‌» اعْتِرَاضِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «سُبْحَانَهُ‌» اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»

«قَد»:

حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«جَعَلَ‌»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن: هُوَ می‌باشد»

«الدُّنْیَا»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

«لِمَا»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ

[۱] (مَا) فِی قَوْلِهِ عَلَیْهِ‌السَّلَامُ: لِمَا بَعْدَهَا: مَوْصُولَهٌ أَوْ مَوْصُوفَهٌ، وَ الظَّرْفُ مُسْتَقِرٌّ مَفْعُولٌ ثَانٍ لِقَوْلِهِ (جَعَلَ)، وَ بَعْدَهَا: ظَرْفٌ مُسْتَقِرٌّ صِلَهٌ أَوْ صِفَهٌ.

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ما: اسم موصول

[۲] (ما) در فرمایش حضرت (علیه‌السلام): لما بعدها: موصوله یا موصوفه است و ظرف مستقر مفعول دوم برای (جعل) است و بعدها: ظرف مستقر صله یا صفت است.

مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «جَعَلَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «جَعَلَ‌» هستند»

«بَعْدَهَا»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ «بَعْدَهَا» مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلِ (اسْتَقَرَّ) الْمَحْذُوفِ؛

«و ظرف «بَعْدَهَا» متعلق به فعل محذوف (اسْتَقَرَّ) است»

وَ جُمْلَهُ (اسْتَقَرَّ) صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله (اسْتَقَرَّ) صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «قَدْ جَعَلَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «إِنَّ‌»؛

«و جمله «قَدْ جَعَلَ‌» در محل رفع، خبر «إِنَّ‌» است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ اللهَ‌…» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ الْمَحْذُوفِ؛

«و جمله «إِنَّ اللهَ‌…» در محل جزم، جواب شرط محذوف است»

وَ جُمْلَهُ «أَمَّا بَعْدَ…» ابْتِدَائِیَّهٌ؛

«و جمله «أَمَّا بَعْدَ…» ابتدائیه است»

«وَ اِبْتَلَى فِیهَا أَهْلَهَا»۳
«وَ ابْتَلَى»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

ابْتَلَى: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«ابْتَلَى: فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن: هُوَ می‌باشد»

«فِیهَا»:

فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «ابْتَلَى»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «ابْتَلَى» هستند»

«أَهْلَهَا»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«لِیَعْلَمَ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»۴
«لِیَعْلَمَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ تَعْلِیلٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر و تعلیل مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

یَعْلَمَ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یَعْلَمَ‌: فعل مضارع منصوب به «أن» مقدره و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن: هُوَ می‌باشد»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ «اللام»؛

«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر «اللام» واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «ابْتَلى»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «ابْتَلى» هستند»

«أَیُّهُمْ‌»:

مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«هُمْ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«أَحْسَنُ‌»:

خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«عَمَلاً»:

تَمْیِیزٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«تمییز منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «أَیُّهُمْ أَحْسَنُ‌»

[۳] أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً: جُمْلَهٌ مَحْکِیَّهٌ عَنِ الْقُرْآنِ قَائِمَهٌ مَقَامَ مَفْعُولَیْ (یَعْلَمُ)، وَ لَمْ یَعْمَلْ (یَعْلَمُ) فِی لَفْظِ (أَیِّهِمْ) بَعْدَهُ، لِأَنَّ (أَیَّهُمْ) لِلِاسْتِفْهَامِ وَ لَهُ صَدْرُ الْکَلَامِ…

وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولَیْ «یَعْلَمَ‌»؛

«و جمله «أَیُّهُمْ أَحْسَنُ‌»

[۴] أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا: جمله‌ای است که از قرآن نقل شده و جانشین دو مفعول (یَعْلَمُ) است، و (یَعْلَمُ) در لفظ (أَیِّهِمْ) بعد از خود عمل نکرده، زیرا (أَیُّهُمْ) برای استفهام است و صدرنشین کلام می‌باشد…

در محل نصب دو مفعولِ «یَعْلَمَ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «ابْتَلى» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «جَعَلَ‌»؛

«و جمله «ابْتَلى» بر جمله «جَعَلَ‌» معطوف است»

«وَ لَسْنَا لِلدُّنْیَا خُلِقْنَا»۵
«وَ لَسْنَا»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

لَسْنَا: فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«لَسْنَا: فعل ماضی ناقص مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ اسْمُ «لیس»؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع، اسم «لیس» واقع شده است»

«لِلدُّنْیَا»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الدُّنْیَا: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«الدُّنْهَا: اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «خُلِقْنَا»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «خُلِقْنَا» هستند»

«خُلِقْنَا»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مجهول مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَائِبُ فَاعِلٍ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع، نائب فاعل واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «خُلِقْنَا» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ خَبَرُ «لَیْسَ‌»؛

«و جمله «خُلِقْنَا» در محل نصب، خبر «لَیْسَ‌» است»

وَ جُمْلَهُ «لَسْنَا» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «لَسْنَا» استئنافیه است»

«وَ لاَ بِالسَّعْیِ فِیهَا أُمِرْنَا»۶
«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«بِالسَّعْیِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

السَّعْیِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«السَّعْیِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أُمِرْنَا»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «أُمِرْنَا» هستند»

«فِیهَا»:

فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «السَّعْیِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «السَّعْیِ‌» هستند»

«أُمِرْنَا»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مجهول مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَائِبُ فَاعِلٍ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع، نائب فاعل واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «أُمِرْنَا» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «خُلِقْنَا»؛

«و جمله «أُمِرْنَا» بر جمله «خُلِقْنَا» معطوف است»

«وَ إِنَّمَا وُضِعْنَا فِیهَا لِنُبْتَلَی بِهَا»۷
«وَ إِنَّمَا»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

إِنَّمَا: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إِنَّمَا: إِنَّ‌: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: الْکَافَّهُ؛

«ما: کافه است»

«وُضِعْنَا»:

فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«فعل ماضی مجهول مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَائِبُ فَاعِلٍ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع، نائب فاعل واقع شده است»

«فِیهَا»:

فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فِی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «وُضِعْنَا»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «وُضِعْنَا» هستند»

«لِنُبْتَلَى»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ وَ تَعْلِیلٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر و تعلیل مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

نُبْتَلَى: فِعْلٌ مُضَارِعٌ لِلْمَجْهُولِ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«نُبْتَلَى: فعل مضارع مجهول منصوب به «أن» مقدره و علامت نصب آن فتحه مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: نَحْنُ؛

«و نائب فاعل آن ضمیر مستتر وجوباً است که تقدیر آن: نَحْنُ می‌باشد»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ «اللام»؛

«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر «اللام» واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «وُضِعْنَا»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «وُضِعْنَا» هستند»

«بِهَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «نُبْتَلَى»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «نُبْتَلَى» هستند»

وَ جُمْلَهُ «وُضِعْنَا» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «وُضِعْنَا» استئنافیه است»

«وَ قَدِ اِبْتَلاَنِی اَللَّهُ بِکَ وَ اِبْتَلاَکَ بِی»۸
«وَ قَدِ»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْکَسْرِ مَنْعاً لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«قَدْ: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با کسره حرکت داده شده است، و محلی از اعراب ندارد»

«ابتلانی»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ النُّونُ لِلْوِقَایَهِ؛

«و نون برای وقایه است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب، مفعول‌به واقع شده است»

«اللهُ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«بِکَ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «ابْتَلانِی»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «ابْتَلانِی» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وُضِعْنَا»؛

«و جمله بر جمله «وُضِعْنَا» معطوف است»

«وَ ابْتَلاکَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

ابْتَلَاکَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«ابْتَلَاکَ‌: فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن: هُوَ می‌باشد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب، مفعول‌به واقع شده است»

«بِی»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «ابْتَلاکَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «ابْتَلاکَ‌» هستند»

وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «ابْتَلانِی»؛

«و جمله بر جمله «ابْتَلانِی» معطوف است»

«فَجَعَلَ أَحَدَنَا حُجَّهً عَلَى اَلْآخَرِ»۹
«فَجَعَلَ‌»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«فاء: عاطفه است»

جَعَلَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«جَعَلَ‌: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن: هُوَ می‌باشد»

«أَحَدَنَا»:

مَفْعُولٌ بِهِ أَوَّلُ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌به اول منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»

وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«حُجَّهً‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌به دوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و دومین فتحه برای تنوین است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الآخَرِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «حُجَّهً‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به «حُجَّهً‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «جَعَلَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «ابْتَلى»؛

«و جمله «جَعَلَ‌» بر جمله «ابْتَلى» معطوف است»

«فَعَدَوْتَ عَلَى اَلدُّنْیَا بِتَأْوِیلِ اَلْقُرْآنِ»۱۰
«فَعَدَوْتَ‌»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«فاء: عاطفه است»

عَدَوْتَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«عَدَوْتَ‌: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع، فاعل واقع شده است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«طَلَبِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الدُّنْیَا»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِمَحْذُوفٍ تَقْدِیرُهُ: مُثَابِراً

[۵] عَدَوْتَ عَلَى الدُّنْیَا: قَالَ الْمُعْتَزِلِیُّ: (عَلَى) هَاهُنَا مُتَعَلِّقٌ بِمَحْذُوفٍ دَلَّ عَلَیْهِ الْکَلَامُ تَقْدِیرُهُ: مُثَابِراً عَلَى طَلَبِ الدُّنْیَا أَوْ مُصِرّاً.

؛

«و جار و مجرور متعلق به محذوفی هستند که تقدیر آن: مُثَابِراً است

[۶] عَدَوْتَ عَلَى الدُّنْیَا: معتزلی می‌گوید: (عَلَى) در اینجا متعلق به محذوفی است که کلام بر آن دلالت دارد و تقدیر آن: مُثَابِراً عَلَى طَلَبِ الدُّنْیَا أَوْ مُصِرّاً (یعنی: در طلب دنیا پافشاری کردی یا اصرار ورزیدی) است.

»

«بِتَأْویلِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

تَأْوِیلِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«تَأْوِیلِ‌: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»

«الْقُرآنِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «عَدَوْتَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «عَدَوْتَ‌» هستند»

وَ جُمْلَهُ «عَدَوْتَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «جَعَلَ‌»؛

«و جمله «عَدَوْتَ‌» بر جمله «جَعَلَ‌» معطوف است»

«فَطَلَبْتَنِی بِمَا لَمْ تَجْنِ یَدِی وَ لاَ لِسَانِی»۱۱
«فَطَلَبْتَنِی»:

الْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛

«فاء: عاطفه است»

طَلَبْتَنِی: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«طَلَبْتَنِی: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

وَ التَّاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛

«و تاء: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل رفع، فاعل واقع شده است»

وَ النُّونُ لِلْوِقَایَهِ؛

«و نون برای وقایه است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب، مفعول‌به واقع شده است»

«بِمَا»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ما: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «طَلَبْتَنِی»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «طَلَبْتَنِی» هستند»

«لَمْ‌»:

حَرْفُ نَفْیٍ وَ جَزْمٍ وَ قَلْبٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی و جزم و قلب مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«تَجْنِ‌»

[۷] لَمْ تَجْنِ: صِیغَهُ الْجَحْدِ مِنَ الْجِنَایَهِ.

:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ حَذْفُ حَرْفِ الْعِلَّهِ؛

«فعل مضارع مجزوم و علامت جزم آن حذف حرف عله است

[۸] لَمْ تَجْنِ: صیغه جحد از جنایت است.

»

«یَدِی»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى مَا قَبْلَ الْیَاءِ لِاشْتِغَالِ الْمَحَلِّ بِحَرَکَهِ الْیَاءِ؛

«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر بر حرف ماقبل «یاء» به دلیل اشتغال محل به حرکت مناسب «یاء» است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لَمْ تَجْنِ‌» صِلَهُ الْمَوْصُولِ

[۹] وَ الْعَائِدُ مَحْذُوفٌ.

لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «لَمْ تَجْنِ‌» صله موصول

[۱۰] و عائد محذوف است.

است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «طَلَبْتَنِی» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «عَدَوْتَ‌»؛

«و جمله «طَلَبْتَنِی» بر جمله «عَدَوْتَ‌» معطوف است»

«وَ لا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«لِسَانِی»:

مَعْطُوفٌ عَلَى «یَدِی»: فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى مَا قَبْلَ الْیَاءِ لِاشْتِغَالِ الْمَحَلِّ بِحَرَکَهِ الْیَاءِ؛

«معطوف بر «یَدِی»: فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر بر حرف ماقبل «یاء» به دلیل اشتغال محل به حرکت مناسب «یاء» است»

وَ الْیَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و یاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ عَصَیْتَهُ

[۱۱] وَ فِی نُسْخَهٍ (عَصَبْتَهُ)، أَیْ: رَبَطْتَهُ بَدَلَ (عَصَیْتَهُ) بِالْیَاءِ.

[۱۲] و در نسخه‌ای (عَصَبْتَهُ)، یعنی: آن را بستی، به جای (عَصَیْتَهُ) با یاء آمده است.

أَنْتَ وَ أَهْلُ اَلشَّامِ‌ بِی»۱۲
«وَ عَصَیْتَهُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

عَصَیْتَهُ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لِاتِّصَالِهِ بِضَمِیرِ الرَّفْعِ؛

«عَصَیْتَهُ‌: فعل ماضی مبنی بر سکون به دلیل اتصالش به ضمیر رفع است»

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.