پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۲۶


در حال بارگذاری
16 نوامبر 2025
فایل پاورپوینت
20870
3 بازدید
۱۹۹,۰۰۰ تومان
خرید

توجه : این فایل به صورت فایل power point (پاور پوینت) ارائه میگردد

 پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۲۶ دارای ۱۲۰ اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است

شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.

لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.

توجه : در صورت  مشاهده  بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۲۶،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد


بخشی از متن پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۲۶ :

پاورپوینت کامل اِعراب نامه ۲۶

««نامه قبل

نامه بعد»»

فهرست

گزارش خطا

نام:

شماره موبایل :

متن پیام

ارسال

نامه ۲۶

مِنْ کِتابٍ لَهُ (عَلَیْهِ‌السَّلامُ):
«از نامه‌های آن حضرت (علیه‌السلام):»

إِلَى بَعْضِ عُمَّالِهِ وَ قَدْ بَعَثَهُ عَلَى الصَّدَقَهِ
«به یکی از کارگزارانش، هنگامی که او را برای (گردآوری) صدقات فرستاده بود.»

«أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ فِی سَرَائِرِ أَمْرِهِ وَ خَفِیَّاتِ عَمَلِهِ،»۱
«آمَرَهُ‌»

[۱] کَلِمَهُ (أَمَرَهُ) فِی الْمَوَاضِعِ الثَّلَاثَهِ مِنَ الْعَهْدِ مَشْکُولَهٌ فِی نُسْخَهٍ قُوبِلَتْ بِنُسْخَهِ الرَّضِیِّ بِفَتْحِ الْهَمْزَهِ وَ الْمِیمِ وَ الرَّاءِ، وَ فِی غَیْرِهَا مِنَ النُّسَخِ (آمُرُهُ) بِمَدِّ الْهَمْزَهِ وَ ضَمِّ الْمِیمِ وَ الرَّاءِ، فَعَلَى الْأَوَّلِ: فِعْلٌ مَاضٍ مُغَایِبٌ، وَ عَلَى الثَّانِی مُتَکَلَّمٌ مِنَ الْمُضَارِعِ، وَ الصَّوَابُ هُوَ الْأَوَّلُ؛ وَ ذَلِکَ لِأَنَّ أُسْلُوبَ کَلَامِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی هَذَا الْعَهْدِ عَلَى وِزَانِ عَهْدِهِ الَّذِی کَتَبَهُ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ حِینَ وَلَّاهُ مِصْرَ وَ هُوَ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ هَذَا مَا عَهِدَ عَبْدُ اللَّهِ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی بَکْرٍ حِینَ وَلَّاهُ مِصْرَ أَمَرَهُ بِتَقْوَى اللَّهِ وَ الطَّاعَهِ فِی السِّرِّ وَ الْعَلَانِیَهِ – إِلَى أَنْ قَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: وَ أَمَرَهُ أَنْ یَدْعُوَ مَنْ قِبَلَهُ إِلَى الطَّاعَهِ وَ الْجَمَاعَهِ – إِلَى أَنْ قَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: وَ أَمَرَهُ أَنْ یَجْبِیَ خَرَاجَ الْأَرْضِ – إِلَى أَنْ قَالَ عَلَیْهِ السَّلَامُ: وَ أَمَرَهُ أَنْ یَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ – إِلَى آخِرِ الْعَهْدِ. أُتِیَ بِهِ فِی جَمْهَرَهِ رَسَائِلِ الْعَرَبِ (ص (۵۳۲ ج ۱) نَاقِلًا عَنْ تَارِیخِ الطَّبَرِیِّ (ص ۲۳۱ ج ۵) وَ شَرْحِ ابْنِ أَبِی الْحَدِیدِ (ص ۲۵ ج ۲) فَضَمِیرُ (أَمَرَ) یَرْجِعُ إِلَى الِاسْمِ الظَّاهِرِ وَ هُوَ عَبْدُ اللَّهِ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ‌السَّلَامُ وَ کَذَا الْکَلَامُ فِی هَذَا الْعَهْدِ؛ لِأَنَّهُ کَمَا دَرَیْتَ طَوِیلٌ وَ لَمْ یَذْکُرْهُ الرَّضِیُّ کَامِلًا، وَ کَانَتِ الْکَلِمَهُ عَلَى نُسْخَهِ الرَّضِیِّ عَلَى هَیْئَهِ الْمَاضِی، فَالْمُخْتَارُ هُوَ الْمُتَعَیِّنُ.

[۲] کلمه (أمره) در سه جای این عهدنامه، در نسخه‌ای که با نسخه رضی مقابله شده، با فتحه همزه، میم و راء آمده است و در نسخه‌های دیگر (آمُرُهُ) با مد همزه و ضمه میم و راء آمده است. بنابر اولی، فعل ماضی غایب و بنابر دومی، فعل مضارع متکلم است و صحیح، همان اولی است؛ زیرا اسلوب کلام آن حضرت (ع) در این عهدنامه، هم‌وزن عهدنامه‌ای است که برای محمد بن ابی‌بکر هنگام ولایت مصر نوشتند و آن این است: بسم الله الرحمن الرحیم این عهدی است از عبدالله علی امیرالمؤمنین به محمد بن ابی‌بکر هنگامی که او را والی مصر گردانید، او را به تقوای الهی و اطاعت در پنهان و آشکار امر فرمود – تا آنجا که فرمود: و او را امر فرمود که اطرافیان خود را به اطاعت و جماعت دعوت کند – تا آنجا که فرمود: و او را امر فرمود که خراج زمین را جمع‌آوری کند – تا آنجا که فرمود: و او را امر فرمود که میان مردم به حق حکم کند – تا پایان عهدنامه. این مطلب در جمهره رسائل العرب (ج ۱، ص ۵۳۲) به نقل از تاریخ طبری (ج ۵، ص ۲۳۱) و شرح ابن ابی‌الحدید (ج ۲، ص ۲۵) آمده است. پس ضمیر (أَمَرَ) به اسم ظاهر یعنی عبدالله علی امیرالمؤمنین (ع) برمی‌گردد و همین‌طور است کلام در این عهدنامه؛ زیرا همان‌طور که دانستی طولانی است و رضی آن را کامل ذکر نکرده است و کلمه در نسخه رضی به صورت ماضی بوده است، پس مختار، همین است.

:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«بِتَقْوَى»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

تَقْوَى: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«تقوی: اسم مجرور است و علامت جر آن کسره مقدره بر آخرش به دلیل تعذر است، و آن مضاف است»

«اللَّهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «آمَرَهُ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «آمَرَهُ‌» هستند»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«سَرَائِرِ»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«أَمْرِهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ، أَیْ: تَقْوَى فِی سَرَائِرَ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف، یا نائب مفعول مطلق هستند، یعنی: تقوی در نهان‌ها»

«وَ خَفِیَّاتِ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

خَفِیَّاتِ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «سَرَائِرِ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خفیات: معطوف بر «سَرَائِرِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«عَمَلِهِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مضاف‌الیه مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«حَیْثُ لاَ شَهِیدَ غَیْرُهُ،»۲
«حَیْثُ‌»:

ظَرْفُ مَکَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ؛

«ظرف مکان مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌فیه واقع شده است»

وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِالْمَصْدَرِ «تَقْوَى»؛

«و آن متعلق به مصدر «تَقْوَى» است»

«لَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ لِلْجِنْسِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«شَهِیدَ»:

اسْمُ «لَا» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«اسم «لَا» مبنی بر فتح در محل نصب است»

«غَیْرُهُ‌»:

خَبَرُ «لَا» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«خبر «لَا» مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ «لَا شَهِیدَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و جمله «لَا شَهِیدَ» در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ لاَ وَکِیلَ دُونَهُ.»۳
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ لِلْجِنْسِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«وَکِیلَ‌»:

اسْمُ «لَا» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛

«اسم «لَا» مبنی بر فتح در محل نصب است»

«دُونَهُ‌»:

مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مفعول‌فیه منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرِ «لَا» مَحْذُوفٍ؛

«و ظرف متعلق به خبر محذوف «لَا» است»

وَ جُمْلَهُ «لَا وَکِیلَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لَا شَهِیدَ»؛

«و جمله «لَا وَکِیلَ‌» معطوف بر جمله «لَا شَهِیدَ» است»

«وَ أَمَرَهُ أَلَّا یَعْمَلَ بِشَیْ‌ءٍ مِنْ طَاعَهِ اللَّهِ فِیمَا ظَهَرَ فَیُخَالِفَ إِلَى غَیْرِهِ فِیمَا أَسَرَّ،»۴
«وَ أَمَرَهُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَمَرَهُ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«أمره: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«أَنْ‌»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«لَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَعْمَلَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«بِشَیْ‌ءٍ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

شَیْ‌ءٍ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«شیء: اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَعْمَلَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَعْمَلَ‌» هستند»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ لَا یَعْمَلَ‌» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ الْمَحْذُوفِ

[۳] أَیْ: أَمَرَهُ بِأَنْ لَا یَعْمَلَ.

؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ لَا یَعْمَلَ‌» در محل جر به حرف جر محذوف واقع شده است

[۴] یعنی: او را امر کرد که عمل نکند.

»

«مِنْ‌»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«طَاعَهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«اللَّهِ‌»:

لَفْظُ الْجَلَالَهِ مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«لفظ جلاله مضاف‌الیه مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ لِـ «شَیْ‌ءٍ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف برای «شَیْ‌ءٍ‌» هستند»

«فِیمَا»:

فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ما: اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ، أَیْ: عَمَلًا فِیمَا ظَهَرَ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف، یا نائب مفعول مطلق هستند، یعنی: عملی در آنچه آشکار است»

«ظَهَرَ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ

[۵] أَیْ: ظَهَرَ لِلنَّاسِ مِنْ طَاعَهِ اللَّهِ.

؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است

[۶] یعنی: از طاعت خدا برای مردم آشکار شد.

»

وَ جُمْلَهُ «ظَهَرَ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «ظَهَرَ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»

وَ جُمْلَهُ «أَمَرَهُ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «آمَرَهُ‌» الْأُولَى؛

«و جمله «أَمَرَهُ‌» معطوف بر جمله اول «آمَرَهُ‌» است»

«فَیُخَالِفَ‌»:

الْفَاءُ: سَبَبِیَّهٌ؛

«فاء: سببیت است»

یُخَالِفَ‌: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ

[۷] (فَیُخَالِفَ) الْفِعْلُ مَنْصُوبٌ؛ لِأَنَّهُ وَقَعَ بَعْدَ الْفَاءِ الَّتِی وَقَعَتْ جَوَابًا لِلنَّفْیِ أَعْنِی: (لَا یَعْمَلُ) وَ قَدْ قُرِّرَ فِی النَّحْوِ أَنَّ الْمُضَارِعَ یُنْصَبُ بِأَنْ مُضْمَرَهٍ وُجُوبًا بَعْدَ الْفَاءِ الَّتِی وَقَعَتْ جَوَابًا لِنَفْیٍ أَوْ طَلَبٍ، قَالَ ابْنُ مَالِکٍ فِی بَابِ إِعْرَابِ الْفِعْلِ مِنَ الْأَلْفِیَّهِ: وَ بَعْدَ فَا جَوَابِ نَفْیٍ أَوْ طَلَبٍ مَحْضَیْنِ أَنْ وَ سَتْرُهَا حَتْمٌ نُصِبْ

وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«یُخَالِفَ‌: فعل مضارع منصوب به «أن» مقدره

[۸] (فَیُخالِفَ) فعل منصوب است؛ زیرا پس از «فاء» که در جواب نفی، یعنی (لایَعمَلُ) آمده، واقع شده است و در علم نحو مقرر است که مضارع به وسیله «أن» مقدره وجوباً پس از «فائی» که در جواب نفی یا طلب واقع شده باشد، منصوب می‌شود. ابن‌مالک در باب اعراب فعل از الفیه می‌گوید: و بعد فا جواب نفی أو طلب محضین أن و سترها حتم نصب

و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«إِلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«غَیْرِهِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُخَالِفَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُخَالِفَ‌» هستند»

«فِیمَا»:

فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

مَا: اسْمٌ مَوْصُولٌ

[۹] مَا فِی قَوْلِهِ عَلَیْهِ‌السَّلَامُ: فِیمَا أَسَرَّ، بِمَعْنَى (الَّذِی)، وَ یُحْتَمَلُ أَنْ تَکُونَ مَصْدَرِیَّهً.

مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ما: اسم موصول

[۱۰] «ما» در کلام حضرت (علیه‌السلام): فیما أسرّ، به معنای «الذی» است و احتمال دارد مصدریه باشد.

مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ مَحْذُوفٍ، أَیْ: مُخَالَفَهٌ فِیمَا أَسَرَّ…؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف، یا نائب مفعول مطلق محذوف هستند، یعنی: مخالفت در آنچه پنهان داشت…»

«أَسَرَّ»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

وَ جُمْلَهُ «أَسَرَّ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ

[۱۱] وَ الْعَائِدُ مَحْذُوفٌ، أَیْ: أَسَرَّهُ.

لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «أَسَرَّ» صله موصول

[۱۲] و عائد محذوف است، یعنی: أسرّه.

است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ مَنْ لَمْ یَخْتَلِفْ سِرُّهُ وَ عَلاَنِیَتُهُ، وَ فِعْلُهُ وَ مَقَالَتُهُ؛»۵
«وَ مَنْ‌»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

مَنْ‌: اسْمُ شَرْطٍ وَ جَزْمٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛

«مَن: اسم شرط و جزم مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»

«لَمْ‌»:

حَرْفُ نَفْیٍ وَ جَزْمٍ وَ قَلْبٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی و جزم و قلب مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَخْتَلِفْ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَجْزُومٌ وَ عَلَامَهُ جَزْمِهِ السُّکُونُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع مجزوم است و علامت جزم آن سکون ظاهری است»

وَ هُوَ فِعْلُ الشَّرْطِ؛

«و آن فعل شرط است»

«سِرُّهُ‌»:

فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فاعل مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ عَلَانِیَتُهُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

عَلَانِیَتُهُ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «سِرُّهُ‌»: فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«علانیته: معطوف بر «سِرُّهُ‌» است: فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ فِعْلُهُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

فِعْلُهُ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «سِرُّهُ‌»: فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«فعله: معطوف بر «سِرُّهُ‌» است: فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«وَ مَقَالَتُهُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

مَقَالَتُهُ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «سِرُّهُ‌»: فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«مقالته: معطوف بر «سِرُّهُ‌» است: فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است و آن مضاف است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»

«فَقَدْ أَدَّى الْأَمَانَهَ،»۶
«فَقَدْ»:

الْفَاءُ: رَابِطَهٌ؛

«فاء: رابطه است»

قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«أَدَّى»:

فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛

«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر بر آخر آن به دلیل تعذر است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«الْأَمَانَهَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «الْإِخْوَانُ الْأَمَانَهَ‌» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛

«و جمله «الْإِخْوَانُ الْأَمَانَهَ‌» در محل جزم جواب شرط واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ وَ جَوَابُهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «مَنْ‌»؛

«و جمله شرط و جواب آن در محل رفع خبر «مَنْ‌» واقع شده است»

وَ جُمْلَهُ الشَّرْطِ اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله شرط، استئنافیه است»

«وَ أَخْلَصَ الْعِبَادَهَ‌.»۷
«وَ أَخْلَصَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَخْلَصَ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«أخلص: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«الْعِبَادَهَ‌»:

مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مفعول‌به منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ جُمْلَهُ «أَخْلَصَ‌» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَدَّى»؛

«و جمله «أَخْلَصَ‌» معطوف بر جمله «أَدَّى» است»

«وَ أَمَرَهُ أَلَّا یَجْبَهَهُمْ‌»۸
«وَ أَمَرَهُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

أَمَرَهُ‌: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛

«أمره: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«أَنْ‌»:

حَرْفُ نَصْبٍ مَصْدَرِیٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نصب مصدری مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«لَا»:

حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَجْبَهَهُمْ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

هُمْ‌: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ مِنْ «أَنْ لَا یَجْبَهَهُمْ‌» وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ الْمَحْذُوفِ

[۱۳] أَیْ: أَمَرَهُ بِأَنْ لَا یَجْبَهَهُمْ.

؛

«و مصدر مؤول از «أَنْ لَا یَجْبَهَهُمْ‌» در محل جر به حرف جر محذوف واقع شده است

[۱۴] یعنی: او را امر کرد که با آنان رو در رو نشود.

»

«وَ لاَ یَعْضَهَهُمْ‌،»۹
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ

[۱۵] وَ الْجُمْلَتَانِ (لَا یَعْضَهَهُمْ، لَا یَرْغَبُ) مَعْطُوفَتَانِ عَلَى جُمْلَهِ (یَجْبَهَهُمْ).

؛

«واو: عاطفه است

[۱۶] و دو جمله (لا یعضههم، لا یرغب) معطوف بر جمله (یجبههم) هستند.

»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَعْضَهَهُمْ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

هُمْ‌: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعول‌به واقع شده است»

«وَ لاَ یَرْغَبَ عَنْهُمْ تَفَضُّلاً بِالْإِمَارَهِ عَلَیْهِمْ،»۱۰
«وَ لَا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

لَا: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«یَرْغَبَ‌»:

فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«فعل مضارع منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛

«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» است»

«عَنْهُمْ‌»:

عَنْ‌: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«عن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ‌: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَرْغَبَ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَرْغَبَ‌» هستند»

«تَفَضُّلاً»:

مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«مفعول‌لا‌جله منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و دومین فتحه برای تنوین است»

«بِالْإِمَارَهِ‌»:

الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»

الْإِمَارَهِ‌: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الإماره: اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَرْغَبَ‌»

[۱۷] الظَّاهِرُ أَنَّ قَوْلَهُ بِالْإِمَارَهِ مُتَعَلِّقٌ بِلَا یَرْغَبُ، وَ إِنْ أَمْکَنَ تَعَلُّقُهُ بِالْأَفْعَالِ الثَّلَاثَهِ جَمِیعًا عَلَى سَبِیلِ التَّنَازُعِ.

؛

«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَرْغَبَ‌» هستند

[۱۸] ظاهر آن است که قول او «بالإماره» متعلق به «لا یرغب» است، هرچند امکان تعلق آن به هر سه فعل به صورت تنازع وجود دارد.

»

«عَلَیْهِمْ‌»:

عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «تَفَضُّلًا» أَوْ «بِالْإِمَارَهِ‌»؛

«و جار و مجرور متعلق به مصدر «تَفَضُّلًا» یا «بِالْإِمَارَهِ‌» هستند»

«فَإِنَّهُمُ الْإِخْوَانُ فِی الدِّینِ،»۱۱
«فَإِنَّهُمُ‌»:

الْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛

«فاء: تعلیلیه است»

إِنَّهُمُ‌: إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنّهم: إنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالضَّمِّ مَنْعًا لِالْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ؛

«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با ضمه حرکت داده شده است»

وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «إِنَّ‌»؛

«در محل نصب اسم «إِنَّ‌» واقع شده است»

«الْإِخْوَانُ‌»:

خَبَرُ «إِنَّ‌» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«خبر «إِنَّ‌» مرفوع است و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«الدِّینِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّهُمُ الْإِخْوَانُ‌» تَعْلِیلِیَّهٌ لَا مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«و جمله «إِنَّهُمُ الْإِخْوَانُ‌» تعلیلیه است و محلی از اعراب ندارد»

«وَ الْأَعْوَانُ عَلَى اسْتِخْرَاجِ الْحُقُوقِ‌.»۱۲
«وَ الْأَعْوَانُ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

الْأَعْوَانُ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْإِخْوَانُ‌»: خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛

«الأعوان: معطوف بر «الْإِخْوَانُ‌» است: خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»

«عَلَى»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«اسْتِخْرَاجِ‌»:

اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«اسم مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»

«الْحُقُوقِ‌»:

مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«مضاف‌الیه مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِأَعْوَانٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به «أعوان» هستند»

«وَ إِنَّ لَکَ فِی هَذِهِ الصَّدَقَهِ نَصِیباً مَفْرُوضاً،»۱۳
«وَ إِنَّ‌»:

الْوَاوُ: اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«واو: استئنافیه است»

إِنَّ‌: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«إنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

«لَکَ‌»:

اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»

وَ الْکَافُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«و کاف: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «إِنَّ‌» مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛

«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف «إِنَّ‌» هستند»

«فِی»:

حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لَا مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛

«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»

«هَذِهِ‌»:

الْهَاءُ: لِلتَّنْبِیهِ؛

«هاء: برای تنبیه است»

ذِهِ: اسْمُ إِشَارَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛

«ذه: اسم اشاره مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»

وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِقَوْلِهِ «نَصِیبًا»؛

«و جار و مجرور متعلق به قول او «نَصِیبًا» هستند»

«الصَّدَقَهِ‌»:

بَدَلٌ أَوْ عَطْفُ بَیَانٍ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«بدل یا عطف بیان مجرور است و علامت جر آن کسره ظاهری است»

«نَصِیبًا»:

اسْمُ «إِنَّ‌» مُؤَخَّرٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«اسم مؤخر «إِنَّ‌» منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و دومین فتحه برای تنوین است»

«مَفْرُوضاً»:

نَعْتٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعت منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و دومین فتحه برای تنوین است»

«وَ حَقّاً مَعْلُوماً،»۱۴
«وَ حَقًّا»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

حَقًّا: مَعْطُوفٌ عَلَى «نَصِیبًا»: اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«حقّاً: معطوف بر «نَصِیبًا» است: اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و دومین فتحه برای تنوین است»

«مَعْلُوماً»:

نَعْتٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛

«نعت منصوب است و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و دومین فتحه برای تنوین است»

وَ جُمْلَهُ «إِنَّ لَکَ‌…» اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛

«و جمله «إِنَّ لَکَ‌…» استئنافیه است»

«وَ شُرَکَاءَ أَهْلَ مَسْکَنَهٍ،»۱۵
«وَ شُرَکَاءَ‌»:

الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛

«واو: عاطفه است»

شُرَکَاءَ‌: مَعْطُوفٌ عَلَى «حَقًّا مَعْلُومًا»: اسْمُ «إِنَّ‌» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛

«شرکاء: معطوف بر «حَقًّا مَعْلُومًا» است: اسم «إِنَّ‌» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»

«أَهْلَ‌»:

نَعْتٌ

[۱۹] قَالَ الشَّارِحُ الْفَاضِلُ الْمُعْتَزِلِیُّ: انْتَصَبَ أَهْلُ مَسْکَنَهٍ؛ لِأَنَّهُ صِفَهُ شُرَکَاءَ، وَ فِی التَّحْقِیقِ أَنَّ شُرَکَاءَ صِفَهٌ أَیْضًا مَوْصُوفُهَا مَحْذُوفٌ، فَیَکُونُ صِفَهً بَعْدَ صِفَهٍ وَ قَالَ: قَالَ الرَّاوَنْدِیُّ: انْتَصَبَ أَهْلُ مَسْکَنَهٍ؛ لِأَنَّهُ بَدَلٌ مِنْ شُرَکَاءَ، ثُمَّ خَطَّأَهُ بِقَوْلِهِ: وَ هَذَا غَلَطٌ؛ لِأَنَّهُ لَا یُعْطِی مَعْنَاهُ لِیَکُونَ بَدَلًا مِنْهُ. انْتَهَى. وَ أَقُولُ: إِنَّ ذَوِی فَاقَهٍ بَدَلٌ لِقَوْلِهِ ضُعَفَاءَ، وَ لَا ضَیْرَ فِی کَوْنِ أَهْلِ مَسْکَنَهٍ بَدَلًا لِقَوْلِهِ شُرَکَاءَ؛ فَإِنَّ أَهْلَ مَسْکَنَهٍ فِی الْمَقَامِ هُوَ الْمَقْصُودُ بِالذَّاتِ قَالَ ابْنُ مَالِکٍ: التَّابِعُ الْمَقْصُودُ بِالْحُکْمِ بِلَا وَاسِطَهٍ هُوَ الْمُسَمَّى بَدَلًا وَ کَوْنُهُ مَقْصُودًا بِالذَّاتِ لَا یَسْتَلْزِمُ أَنْ یَکُونَ الْمَتْبُوعُ سَاقِطًا رَأْسًا أَوْ یُجْعَلَ فِی حُکْمِ السَّاقِطِ، کَمَا یُشَاهَدُ فِی بَعْضِ کُتُبِ النَّحْوِ إِلَّا فِی بَدَلِ الْغَلَطِ، وَ ذَلِکَ لِأَنَّ فِی ذِکْرِ الْمَتْبُوعِ أَعْنِی الْمُبْدَلَ مِنْهُ فَائِدَهً لَا مَحَالَهَ لَمْ تَحْصُلْ لَوْ لَمْ یُذْکَرْ صَوْنًا لِکَلَامِ الْفُصَحَاءِ عَنِ اللَّغْوِ، وَ لَا سِیَّمَا کَلَامُهُ تَعَالَى وَ کَلَامُ نَبِیِّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ، فَادِّعَاءُ کَوْنِهِ غَیْرَ مَقْصُودٍ بِالنِّسْبَهِ مَعَ کَوْنِهِ مَنْسُوبًا إِلَیْهِ فِی الظَّاهِرِ وَ اشْتِمَالِهِ عَلَى فَائِدَهٍ یَصِحُّ أَنْ یُنْسَبَ إِلَیْهِ لِأَجْلِهَا دَعْوَى خِلَافِ الظَّاهِرِ، کَمَا أَفَادَهُ الْعَالِمُ الْأَدِیبُ الرَّضِیُّ رَحِمَهُ اللَّهُ تَعَالَى فِی شَرْحِهِ عَلَى الْکَافِیَهِ. وَ تِلْکَ الْفَائِدَهُ هِیَ تَقْوِیَهُ الْحُکْمِ وَ تَقْرِیرُهُ؛ لِأَنَّهُ بِمَنْزِلَهِ إِسْنَادِ الْحُکْمِ إِلَى الْمَحْکُومِ عَلَیْهِ مَرَّتَیْنِ کَمَا أَفَادَهُ الْفَاضِلُ الْعَالِمُ السَّیِّدُ عَلِیخَانْ رَحِمَهُ اللَّهُ تَعَالَى فِی شَرْحِهِ عَلَى الصَّمَدِیَّهِ. ثُمَّ إِنَّ قَوْلَ الْفَاضِلِ الشَّارِحِ: لِأَنَّهُ لَا یُعْطَى مَعْنَاهُ لِیَکُونَ بَدَلًا مِنْهُ، لَا یَجْرِی فِی بَدَلِ الْغَلَطِ، عَلَى أَنَّ بَعْضَ النُّحَاهِ ذَهَبَ إِلَى أَنَّ اثْنَیْنِ فِی قَوْلِهِ تَعَالَى:

(لَا تَتَّخِذُوا إِلَهَیْنِ اثْنَیْنِ)

النحل/سوره۱۶، الآیه۵۱. بَدَلُ کُلٍّ مُعَلِّلًا بِقَوْلِهِ: لِعَدَمِ اشْتِرَاطِ بَدَلِ الْکُلِّ أَنْ یَکُونَ مُتَّحِدًا مَعَ الْمُبْدَلِ فِی الْمَفْهُومِ، بَلْ فِی الْمِصْدَاقِ، فَمَنْ حَکَمَ أَنَّهُ بَدَلُ بَعْضٍ مُتَمَسِّکًا بِأَنَّ مَفْهُومَهُ بَعْضٌ مِنْ مَفْهُومِ إِلَهَیْنِ فَقَدْ أَخْطَأَ.

مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛

«نعت

[۲۰] شارح فاضل معتزلی می‌گوید: اهل مسکنه منصوب است؛ زیرا صفت شرکاء است و در حقیقت شرکاء نیز صفت است که موصوف آن محذوف است، پس صفت بعد از صفت است و می‌گوید: راوندی گفته است: اهل مسکنه منصوب است؛ زیرا بدل از شرکاء است، سپس او را با این گفته‌اش تخطئه می‌کند: و این غلط است؛ زیرا معنای آن را نمی‌رساند تا بدل از آن باشد. تمام شد. و می‌گویم: إن ذوی فاقه بدل از قول او ضعفاء است، و اشکالی ندارد که اهل مسکنه بدل از قول او شرکاء باشد؛ زیرا اهل مسک

  راهنمای خرید:
  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.